![]() |
![]() |
|
|
بالاخره آشخوری هم تموم شد و حسرت خوردن آش تو این دوران به دلمون موند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 12:35 توسط جعفر |
|
|
میگند مدارکم این هفته حاضر میشه.
اگه حاضر بشه و برسه به دستم با احتساب کارهایی که مونده تا مدارک برسه به کارگزینی راهور نهایتا اگه خدا بخاد تا ۱۰ ۱۵ روز دیگه سربازیم تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــومه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 16:37 توسط جعفر |
|
|
6 ماه از اول دیماه 1388 گذشت و همچنین 6 ماه از خدمت من. تو این 6 ماه اتفاقات خوب و بد بسیاری افتاد. بهترین اتفاق این 6 ماه آشنایی با دوستان خوب و بامرام بود و بدترین اتفاق این دوران که به سربازی مربوط نمیشه پرواز دوستم بود. خدا رحمتش کنه. از دوران آموزشی که کم کم بیام جلو اتفاقت یکی به یکی تو ذهن مرور میشه. سختیهای روز اول آموزشی. به خط شدن شب اول. اردوهای آخر هفته. آماده باش 22 بهمن. مسابقات فوتبال و طناب کشی و .... . دوستان خوب این دوران : حامد جماعتی – سعید دهقان – محد محسن زاده – مهدی یزدانی صفا – رضا زمانی – میثم نجار- مهدی رضی – مرتضی شعین زاده و دوستان دیگه. روزهای تقسیم و آموزش تو رودکی. روزهای ......... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:24 توسط جعفر |
|
|
راهور همون مخفف راهنمایی و رانندگیه. نیروهای زحمت کشی که اکثر عمرشون رو تو خیابونها و تو گرما و سرما میگذرونند و با هر خطری دست و پنجه نرم می کنند. آخر سر هم از همه طرف متهمند و هیچ هواداری ندارند. از لحاظ کاری که یکی از سخت ترین شرایط کاری رو دارند. روزهای تعطیل که تعطیل نیستند هیچ. کارشون سخت تر هم هست. نه عید دارند نه تعطیلات. عید که همه مشغول تفریح و سفر و دید و بازدید هستند اینا باید برند تو خیابونها و کار کنند.حقوقشون هم اصلا تعریفی نیست. از لحاظ احترام و برخورد مردمی هم که دیگه همتون میبینید دیگه. ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:32 توسط جعفر |
|
|
سلاااااااااااااااااام خیلی خیلی دلم تنگ شده بود واسه نوشتن تو وبلاگم. اما میدونین اصلا وقت نمیشه. با این ۲۴ ۲۴ خدمت میکنم و هر ۳ ۴ روز یه بار خونه هستم اما اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا و یه چیز درست و حسابی بنویسیم . هرچند کل وبلاگم به قول خودمون (منظور اشتهاردیا. واقعا نمیدونم فارسا هم این عبارت رو دارن یا نه) ۲ قاپم نمیرزه یکشنبه میریم جمکران. و در ادامه آماده باشیم واسه رحلت امام. فعلا تا .............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 23:6 توسط جعفر |
|
|
دقیقا 3 سال و 38 روز بعد از اولین بار که مجبور شدم پام رو گچ بگیرم ، برای دومین بار هم این عمل تکرار شد. اما ایندفعه کجا و اون دفعه کجا. اون دفعه اقلا یه همراه داشتم و تو شهر خودمون بودم ولی ایندفعه دریغ از یه همراه و اونم تو یه شهر غریب و بی در و پیکر به اسم تهران. خدا میدونه دیروز چی بهم گذشت. از ساعت 6:30 تا 2 بعداز ظهر با یه پا از اینطرف به اون طرف رفتم تا پام رو گچ بگیرم. اینم در نظر داشته باشین از ساعت ۴ تا ۶ هم تو راه تهران بودم. از صادقیه اول رفتم رودکی. بعد فرستادنم بیمارستان امام سجاد ناجا. خیابان بهار. حالا اونجا از اینور برو اونور. برو طبقه بالا بیا پایین. بشین تو صف تا بالاخره ساعت 12 کارم تموم شد و پام رو گچ گرفتم. حالا دوباره باید میرفتم رودکی. خدایا چجوری باید برم. به یه پا تو گچ. بدون همراه و لااقل یه چوبدستی. حالا دم خیابون وایستادم. آقا هیچ ماشینی از اینجا 7 تیر نمیره. یه موتور نگه داشت گفت 2000 تومن. گفتم زیاده گفت 1000 گفتم زیاده. رفت . یکی موتوری که پیشم وایستاده بود گفت 1000. گفتم زیاده . یه کم چونه زدیم و گفت بیا 500. البته 500 هم زیاد بود ولی دیگه چاره ای نبود.از 7 تیر اومدم انقلاب. از انقلاب به رودکی. در نظر بگیر با یه پا باید از وسط خیابون رد بشم. رفتم بهداری راهور و کارا رو انجام دادم و خواستم برگردم مقر بزرگراه. میخاستم از اونجا مستقیم برم. اما هیچکی مسیرش نمیخورد. یه نیم ساعتی وایستادم تا بالاخره اتوبوسهای صادقیه اومد و رسیدیم مقر. 4 روزم استعلاجی گرفتم. تازه فرمانده گفته این 4 روزم زیاده. حالا فعلا که خونه هستم. ببینم چند روز میشه. روز خیلی خیلی سختی بود. ولی انصافا تو بیمارستان هیچ پولی ازم نگرفتند. ولی خدا میدونه فقط چقد کرایه دادم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:40 توسط جعفر |
|
|
ما خانه به دوشان را غم سيلاب نيست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 14:22 توسط جعفر |
|
|
الان كه حساب كردم به اين نتيجه رسيدم كه تقريبا نصف خدمتم كذشته (116روز). حداقل 52 روز و حداكثر 127 روز. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 16:7 توسط جعفر |
|
|
سلام از امروز صبح اومدم مرخصی ولی هنوز وقت نکرده بودم که وبلاگم رو آپ کنم. از 13 بدر شروع میکنم. عجب روز سختی بودا. از ساعت 9:30 رفتیم تو خیابونا. بزرگراه همت غرب به شرق روبروی پارک پردیسان. کم کم اطراف بزرگراه با پارک ماشینها اشغال شد و کار ما یه کم سنگین تر. البته ما کار خاصی نداشتیم. بیشتر فقط حضورمون مطرح بود. البته به رانندگانی که خطرناک رانندگی میکردند با دست یه هشداری میدادیم و از پارک دوبله و دنده عقب رفتن جلوگیری میکردیم. به مردم آدرس میدادیم. بعضی وقتها هم آدرسهای اشتباه. البته بعضیها هم خودشون اشتباه میرفتند و مینداختن گردن ما. سختیش سرپا واستادن بود. البته تا موقع ناهار اصلا خسته نشدم. ولی یکی دو ساعت بعد از ناهار دیگه کم کم خستگی اومد سراغم. یه کار دیگه هم که داشتیم احترام به ماشینهای نظامی بود. باور کنید تو اون روز دهها برابر کل خدمتم احترام گذاشتم. ولی مواجهه مردم با پلیس خیلی جالب بود. تا ما رو میدیدن یا سرعتشون رو کم میکردن یا سریع دست به کمربند میگرفتن و کمربند میبستند. البته خیلیا هم عین خیالشون نبود. بعضیها هم که رد میشدند یه چراغی میزدند یا یه خسته نباشیدی میگفتند یکی هم برامون میوه آورد و یکی هم شیرینی. البته اونجایی که ما وایستاده بودیم مردم زیاد بساط تفریح پهن نکرده بودد. تا ساعت 8 اینا سرپا بودیم و دیگه کم کم رفتیم تو ماشین. ساعت 10 آماده باش به پایان رسید و رفتیم مقر. تجربه جالب و خوبی بود. روزهای بعدیش هم تقریبا عادی و تکراری بود. تا امروز که اومدم خونه و فردا دوباره برمیگردم بزرگراه. در مورد اس ام اس 13 به در پست قبل هم بگم هیچ منظور خاصی نداشتم یا خطاب به کسی نبود . تو نت گشتم اولین اس ام اسی که اومد اینجا نوشتم. اگه به کسی برخورد معذرت میخوام. تو دوران بیکاری هم تو خدمت هجویاتی مینویسم که اگه وقت کردم اینجا آپ میکنم. دوتا نوشتم تا حالا. یکی تعریف دانشجو و دیگری فرق دانشجو و سرباز. هر دو تا جدیه ولی .... . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 21:36 توسط جعفر |
|
|
امروز قرار بود برم خونه ولي فرمانده بر خلاف حرف ديروزش اجازه نداد برم خونه
به چيزي كه اميد نداشتم اميدوارم كرد و از چيزي كه اميد بهم داد نااميدم كرد خيلي حالم گرفته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 20:32 توسط جعفر |
|
|
بالاخره بعد از گذشت ۷۶ روز بطور رسمی از آغاز سربازی ُ خدمت بطور واقعی از دیروز شروع شد. آغاز خدمت ما در پلیس بزرگراه تهران بزرگ همزمان شد با آماده باش برای عید نوروز . از ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین و من فعلا دیگه تا عید نمیتونم مرخصی بیام. پس تا عید خداحافظ و تا یادم نرفته پیشاپیش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 17:57 توسط جعفر |
|
|
بعد از یک هفته آموزش بالاخره زمان تقسیم فرا رسید. صبح که کلاس داشتیم و بعد هم یه کم تنبیه و بعد هم مسابقه آمادگی جسمانی بین پادگانهای آموزشی فاتب و اراک و مرزن آباد و تبریز که البته نمیدونم نتیجش چی شد. بعد از نماز و ناهار منتظر اعلام تقسیمها شدیم. تا اینکه یه جناب سروان اومد و گفت این 150 نفری رو که می خونم باید برن یگان عملیات (خط ویژه و طرح موتور گیری و ...). خدا خدا میکردم که اسمم تو این 150 نفر نباشه که خودش گفت اینها همه بچه شهرستانند و بچه های استان تهران توشون نیست. یه نفس راحت کشیدم. انتظار برای اطلاع از بقیه تقسیمات خیلی طولانی شد. بقیه تقسیمات تو 3 یا 4 مرتبه مجزا اعلام شد. وقتی یگانهای بچه ها رو میخوند و میگفت پلیس بزرگراه، خدا خدا میکردم که منم اونجا بیفتم. یکی از آخرین نفراتی که حکم تقسیمشون گرفتند من بودم. وقتی کسی که حکمها رو میداد و یگان تقسیمم رو کبرا 11 خوند خیلی حال کردم. البته اکثر بچه های کرج که تو فاتب بودند تو این یگان افتادند. بعد هم برای معرفی رفتیم به یگان مورد نظر پشت مترو صادقیه. تا فردا صبح ساعت 7 مرخصی دادند و اومدم خونه. احتمال خیلی خیلی بالا از واریکوسل و زانو درد و درگیریهای خیابونی و اتفاقات چهارشنبه سوری و ...... نجات پیدا کردیم. امروز فکر کردم با خودم که درسته که اصلا دوست نداشتم تو نیرو انتظامی خدمت کنم ولی بعدش هر چی که خواستم همون شد. خواستم برم راهور که اومدم. خواستم برم پلیس بزرگراه که اومدم.
خدای مهربون دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:14 توسط جعفر |
|
|
امروز بعد از كلاسها رفتم پيش جناب سروان شمس تا از كار و ساعت پليس گشت بزرگراه سوال كنم. به شوخي گفت پليس بزرگراه رو مگه نديدي سمير وكبرا11. هميشه كشت وكشتار و تيراندازي. كسي كه كنارش نشسته بود گفت اين پسره براي خط ويژه خوبه. بعد دوباره يه كم در مورد پليس بزرگراه حرف زديم و بعد اسمم رو نوشت ولي گفت تقسيم رو سيستم انجام ميده!!!!!!!! حالا بايد منتظر باشم و ببينم كه تا چه حد حرفش درست بوده. واي چي ميشه اگه بيفتم پليس بزرگراه و چه بد ميشه اگه بيفتم خط ويژه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:29 توسط جعفر |
|
|
دیشب شب سختی رو پشت سر گذاشتم. نگهبان بودم ولی نه بخاطر نگهبانی. و نه بخاطر کم خوابی و نه بخاطر سردی هوا هنگام پست دادن بلکه بخاطر بد بودن جای خواب. جای خواب نداشتیم و تو نمازخونه خوابیدیم و یه کم هوا سرد بود. از اینها که بگذریم این نکته مهمه که بطور یقین یک هفته در هتل رودکی هستیم. حالا اگه بشه هتل فاتب رو یه هتل *** فرض کرد هتل رودکی حتما یه هتل ***** خواهد بود. دژبانها خیلی خیلی باهال تر ، غذا فراوان و خوب و متنوع، حمام و از آب سرد زیر صفر درجه فاتب هم خبری نیست. یه هفته ای تو این هتل کلاس داریم و خواهیم موند. البته از 6 تا 14. بعدش هم آزادیم. نه صبحگاه داریم نه شامگاه و نه ورزش. پستامون خیلی بهتر و راحتتر از فاتب میگذره. چون حداقل یه کاری انجام میدی و تقریبا مشغولیم. ثبت ورود و خروج ماشینها و بررسی اونا که احیانا اشکالی در ظاهر نداشته باشند. تو فاتب فقط باید 2 ساعت دم در سیخ وایمیستادیم و حق نشستن هم نداشتیم. اما اینجا آزاد آزادیم. تا اینجا که 67 روز از خدمتم گذشته همه چی خوب بوده . اما از این بعد چی بشه خدا میدونه. اینجور که میگن آخر هفته تقسیم میشیم. تا جایی که میدونم بین این یگانها تقسیم میشیم : ستاد، پلیس بزرگراه، پلیس نامحسوس و عملیات. من ستاد رو دوست دارم ولی ستاد ؟؟؟؟؟؟؟ میخواد. پلیس بزرگراه رو هم دوست دارم. نامحسوسم که عالیه ولی خدا نکنه عملیات بیفتم. توکل بر خدا. هر چی خواست اون باشه ما هم راضییم. یه چیز خوب راهور انه که دیگه از اسلحه گرم خبری نیست و همچنین عواقب بعدیش. راستی تا جایی که خبر داریم سعید دهقان و محمد محسن زاده افتادند کلانتری شهر ری. سعی میگفت تا خونم 5 دقیقه راهه. عجب شانسی داره این سعید. حامد جماعتی هم که فرمانده دسته شده و مونده فاتب. مهدی یزدانی و رضا زمانی و سامان ریاضی هم افتادند کلانتری گاندی. برای همشون آرزوی موفقیت میکنم. راستی امسال برای اولین بار تعطیلات عیدمون کمتر از ۱۵ روز میشه و از اون بدتر روز ۱۳ به در بجای اینکه با خانواده مشغول گشت و گذار باشیم باید تو خیابونا باشیم. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟= پارتی(درست حدس زده بودین) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 12:6 توسط جعفر |
|
|
گفته بودم که افتادم راهوار. فعلا یه هفته ای وقت داریم تا عشق و حال کنیم. آخه تو این یه هفته فقط میریم سر کلاس. اما بعدش دیگه خدا بخیرش کنه. میگن از اون به بعد نگهبان یک شب بخواب میشین. اونم با پاسهای ۴ ساعته. ۴ ساعت پاس ۴ ساعت استراحت. بعدش هم که ۸ ساعت مثل مترسک باید سر چهار راه وایستیم. کم نیستا ۸ ساعت تازه اگه فوق العاده بهش نخوره و نشه ۱۲ ساعت. من چی دارم میگم!!!!!!!!!! از اول با توکل بر خدا شروع کردیم و ادامش هم توکل بر خدا. تا اینجا که من ساده گرفتم و ساده و آسون گذشت. انشاالله از این به بعد هم آسون میگذره. توکلت علی الله
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 18:5 توسط جعفر |
|
|
سلام
امروز تقسیم شدیم. بعد از کلی معطلی من افتادم راهور. جام دقیقا مشخص نیست فعلا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 21:32 توسط جعفر |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 22:33 توسط جعفر |
|
|
امروز رفتیم برای تقسیم. دل تو دلمون نبود که ببینیم کجا افتادیم. وقتی رفتیم توی پادگان و جلوی جایگاه به خط شدیم جناب سروان رستمی اسم چند نفر رو خوند و مابقی موندند. از این چند نفر 2 نفر افتادند استان تهران (همون کرج) و یه نفر افتاد خراسان رضوی. بقیه همه تهران بزرگ. اما هنوز جا و مکانش معلوم نیست. باید تا دوشنبه صبر کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17:26 توسط جعفر |
|
|
بالاخره دوره آموزش هم با مراسم امروز به پایان رسید. و همه فراگیران درجه دار شدند. این چند روزی که با هم بودیم روزهای پر خاطره ای رو گذروندیم که یکی از بهترین دورانها برای من و دوستانم بود. حالا منتظر میمونیم تا محل خدمتمون مشخص بشه. یک انتظار ........... خدایا یعنی کجا میفتیم؟ راهور کلانتری یا ........... شنبه محل خدمتمون هم مشخص میشه. راستی اینم اسم بچه های با صفای گروهان نمونه 2. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 22:58 توسط جعفر |
|
|
فردا دو اتفاق مهم تو زندگی من قراره بیفته. یکی کنکور ارشده و یکی هم مراسم پایان دوره آموزش سربازی. دست تقدیر کاری کرده که این دو اتفاق همزمان حادث بشند و من مجبور باشم که یکی از این دو رو انتخاب کنم. منم ترجیح دادم که شانسم رو تو کنکور ارشد امتحان کنم. هر چند کاملا آماده نیستم ولی توکل بر خدا. خیلی دوست داشتم که تو مراسم پایان دوره باشم و درجه گرفتن حامد جماعتی رو از دستان امیر میدیم و با نواختن مارش درجه های همدیگه رو نصب میکردیم. اما خواست خدا بر این بود که برم ارشد امتحان بدم. دوستان برام دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:28 توسط جعفر |
|
|
اگه همه چی طبق برنامه پیش بره تا کمتر از 72 ساعت دیگه دوران آموزشی به پایان میرسه. با پایان دوران خوش آموزشی دوران رفتن تو یگان شروع میشه. اون دوران به خیلی چیزا بستگی داره. بیخیال یگان .... اما دوران آموزشی از یه طرف خوشحالم که این دوران تمام میشه و از طرف دیگه به این فکرم که چجوری از دوستایی خوبی که تو این دوران پیدا کردم جدا شم؟ خیال داشتم که اسامی همه بچه ها رو بنویسم. چون فکر کردم که امکان داره مشکلی پیش بیاد این اسامی رو بعد از تقسیم همینجا مینویسم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 21:29 توسط جعفر |
|
|
پارسال کرج برای امتحان ارشد حوزه امتحانی نداشت. امسال که من تهرانم و یک ساعت مرخصی گرفتن کلی دردسر داره کرج هم حوزه امتحانی شده. تازه پارسال کنکور صنایع عصر بود اما امسال صبح پنج شنبست. با این اوضاع و احوال و با توجه به اینکه احتمال زیاد 5شنبه مراسم پایان دوره داریم باید قید کنکور ارشد رو هم زد. حیف از اون زمانیکه نشستم و درس خوندم. شانس نباشه نیست دیگه. یه عکسم از فاتب پیدا کردم البته عکس ماهواره ای. شما هم ببینید:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 16:15 توسط جعفر |
|
|
بالاخره برگشتم. این هفته جمعه رفتیم فاتب. از قبل قرار بود فوتبال بازی کنیم که بعلت سردی هوا بیخیالش شدیم و رفتیم نمازخونه نشستیم. شنبه بعد از مراسم جناب سرهنگ زنگنه اومد بازدید از آسایشگاه و هیچ ایرادی نگرفت. ولی فرمانده گروهان از نظافت محوطه راضی نبود . واسه همین همه رفتیم نظافت مجدد. بعد رفتیم سر کلاس. وقت استراحت بین کلاسها چندتا از بچه ها سر و صدا می کردند که یکهو یکی از بچه ها که خواب بود بلند شد و داد و بیداد کرد. همین لحظه جناب سروان آژیر اومد و گفت کی بود و اون پسره رفت و بیرون و ماجرا را گفت. بعد که جناب سروان برگشت گفت کیا بودند شلوغ میکردن که فقط یکی از اونا (محمد رسولی ) رفت بیرون و بقیه نرفتند. باید به مردونگیش آفرین گفت. شلوغ کرده بود ولی پای کارش وایستاد. عصر مسابقات فوتبال برگزار شد. تو بازی اول تیم ب گروهان ما باخت و تو بازی بعدی هم تو نیمه اول ما با یه گل جلو افتادیم. تو آخرین دقایق نیمه دوم توپ به پای من خورد و رفت تو دروازه و مساوی شدیم. البته میگفتن که واسه نیمه دوم 17 دقیقه وقت گرفته. (هر نیمه 10 دقیقه بود.) تو پنالتیها هم باختیم و به فینال نرسیدیم. یکشنبه هم همش کلاس بودیم. دوشنبه امیر برای مراسم صبحگاه اومدند. تو صحبتهاشون گفتند که برای ماموریت 22 بهمن آماده باشین. برای رژه هم واسه دفعه اول 2تا خیلی خوب گرفتیم. واسه رژه یکی از گروهانها هم گفت گروهان بجز فرمانده خیلی خوب!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از صبحگاه رفتیم نمازخونه و برای ماموریت 22 بهمن توجیه شدیم. عصر هم کلاس مواد مخدر داشتیم. کلاس خوبی بود با عبرتهای فراموش نشدند. سه شنبه هم صبح و عصر کلاس داشتیم و عصر هم مرخصی دادند و اومدیم خونه. چهارشنبه هم رفتیم ستاد برای سازماندهی و توجیه بیشتر. عصر هم مسابقه فینال فوتبال برگزار شد که تیم گروهان 1 اول شد و بعد از مسابق جوایز رو دادند. پنجشنبه هم که ماموریت بودیم و بعد از برگشت به فاتب ساعت 4:30 ترخیص شدیم. یه نکته مهم اینکه تعدادی از درجه ها رو هم امروز اعلام کردند. راستش از اول درجه خیلی برام مهم بود ولی بعد از دیدن معدل نمرات بعد از امتحان دوم دیگه اصلا برم اهمیتی نداشت اما بازم خدا رو شکر میکنم که ستوان 3 شدم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 15:48 توسط جعفر |
|
|
نیومده دوباره باید برم. برمی گردم انشاالله |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20:47 توسط جعفر |
|
|
این هفته خوب شروع نشد. روز شنبه رژه با اسلحه بود در حالیکه ما اصلا رژه با اسلحه رو کار نکرده بودیم و به همین دلیل سرهنگ از فرماندهان خواست تا صف جمع با تفنگ رو به ما آموزش بدند. یکشنبه رفتیم میدان تیر و تیراندازی با 3تا اسلحه کلاشینکف و MP5 و کلت زیگزائور. افسر میدان تیر هم چندتا تیر با تیربار گرینوف زد و 2 تا آر پی جی7 و 2تا نارنجک. با پرتاب نارنجک ها باید خیز بر میداشتیم تا صدمه ای به کسی نرسه. البته نارنجکها پشت تپه می ترکیدند. برای من از همه بهتر تیراندازی با کلاشینکف بود. بعدش هم ناهار و نظافت و یه سری تمرینهای خاص و یه بو بایست که 14 نفر اول تشویقی گرفتند. 12 ساعت مرخصی. من چهرم شدم ولی از مرخصی استفاده نکردم. آخه با 12 ساعت چکار میشه کرد؟ از 6 عصر تا 6 صبح؟ روزهای دوشنبه و سه شنبه هم کلاس داشتیم. کلاسهای امداد و رزم انفرادی و مین و احکام. چهارشنبه صبح رفتیم آگاهی شاپور برای انگشت نگاری. بعد از ظهر هم امتحانات مربوط به صف جمع 2 وآمادگی جسمانی 2 گرفته شد و امروز هم رفتیم جماران. در مورد جماران و بقیه روزها حرف زیاد هست ولی همین قدر بگم که جماران یه حال و هوای خاصی داشت و با اینکه خیلی کوچک تر از چیزی بود که تو ذهن من و ما بود اما عظمت فوق العاده ای داشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 20:58 توسط جعفر |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 20:27 توسط جعفر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اسم من جعفره. 25ساله اهل اشتهارد (غربی ترین شهر استان البرز). این وبلاگم برای این درست کردم که هر چی دلم خواست توش بنویسم. به نظر شما اشکالی داره؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
آشخوری دانشگاهی یادگاری علمی ورزشی مختلف معرفی سایت مذهبی اشتهارد و مشاهیر آن شعر تاتی اشتهاردی چه خبر از اشتهارد؟ |
|
RSS
|