تبليغاتX
یار تنهایی - یادگاری

هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای خوابگاهی که همیشه ازش فراری بودم تنگ بشه.

یادش بخبر چه دورانی داشتیم. یاد بر و بچه های خوابگاه و دانشگاه بخیر. یادش بخیر شب یلدای سال اول و سال آخر!

یاد درخت کاج خم شده بخیر. یاد زمین چمنهای خوابگاه بخیر.

یاد درخت توت خوابگاه بخیر.

یاد سالن تلویزیون بخیر زمانی که سریال یوسف پیامبر  یا یه فوتبال ملی توش پخش میشد.

یادش بخیر. اتاق ما کنار پل حافظ بود. گاهی ماشینها که از رو پل رد می شدند اتاق ما شروع میکرد به لرزیدن.

یادش بخیر. یه روز همه تهران لرزید. من اون موقع رو تخت دراز کشیده بودم. اکثر .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 10:34  توسط جعفر | 
چند روز پیش یکی از هم خدمتیها خواسته بود عکسایی رو که دارم واسش ایمیل کنم.  ولی چون منتظر بودم تا عکسای جدید به دستم برسه و چون ایمیل دوستم رو ندارم هیمنجا میزارمشون.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:23  توسط جعفر | 
موقعی که دانشجو بودم ( البته فقط ۳ سال آخر) روز اربعین میرفتم دانشگاه تهران.

از اونجا و بعد از قرائت زیارت اربعین بصورت ۲ دسته راه میفتادیم به سمت بیت رهبری و تو خیابونهای تهران سینه میزدیم.

البته اون سالها معمولا مراسم بعد از نماز مغرب و عشا برگزار میشد.(آخه امسال مثل اینکه طرفای ظهر بوده)  نماز رو هم به امامت رهبر میخوندیم. بعد هم سخنرانی و عزاداری.

چه حالی میداد. امروز وقتی از تلویزیون دیدیم حضور دانشجوها رو در بیت یاد اون سالها افتادم.

پارسال هم که سرباز بودم . اما امسال قسمت این بود که روز اربعین سرکار باشم.

زمین گریان

 

آسمان گریان

 

انس و جان گریان

 

شد چهل شب ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:45  توسط جعفر | 
امروز ساعت ۰۱:۲۳:۴۵ دقیقه اگه میخاستیم ساعت و تاریخ رو بگیم اعداد ۰ تا ۹ به ترتیب ارزش بکاربرده میشدند.

۶/۷/۸۹ ۰۱:۲۳:۴۵

 

این اتفاق هر ۱۰۰ سال میفته ها!!!!!!!!!!!!!

 البته با عکس کردن فرمت تاریخ!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 22:15  توسط جعفر | 

 از همون روزهای اول شروع میکنیم. همون روزهایی که جای نمایشگاه یه زمین خالی بود. تصور اینکه اینجا بشه نمایشگاه خیلی سخت بود. واسه همین بود که عکسهای پیشرفت فیزیکی نمایشگاه رو روز به روز  تو وبلاگ ادشا آپ میکردم تا به دیگران و شاید خودم و خودمون ثابت کنم که میشه.

یکی از سخت ترین قسمتهای آماده سازی پهن کردن چادر روی سقف نمایشگاه بود. همون چادری که پارسال هم روی سقف حسینیه انداختیم. چادر خیلی سنگینی بود. ولی با همت و تلاش تک تک بچه ها چادرها هم رفت جایی که باید میرفت.

مسئله کف نمایشگاه هم از مشکلات اساسی بود. انتخابهای متفاوتی وجود داشت ولی بالاخره بنر انتخاب شد برای کف نمایشگاه.

اون خرابه کم کم داشت شبیه نمایشگاه میشد.

بعد از اینکه همه چیز آماده شد و قرار بود .................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:11  توسط جعفر | 

6 ماه از اول دیماه 1388 گذشت و همچنین 6 ماه از خدمت من.

تو این 6 ماه اتفاقات خوب و بد بسیاری افتاد. بهترین اتفاق این 6 ماه آشنایی با دوستان خوب و بامرام بود و بدترین اتفاق این دوران که به سربازی مربوط نمیشه پرواز دوستم بود. خدا رحمتش کنه.

از دوران آموزشی که کم کم بیام جلو اتفاقت یکی به یکی تو ذهن مرور میشه. سختیهای روز اول آموزشی. به خط شدن شب اول.

اردوهای آخر هفته. آماده باش 22 بهمن. مسابقات فوتبال و طناب کشی و .... .

دوستان خوب این دوران :

حامد جماعتی – سعید دهقان – محد محسن زاده – مهدی یزدانی صفا – رضا زمانی – میثم نجار- مهدی رضی – مرتضی شعین زاده  و دوستان دیگه.

روزهای تقسیم و آموزش تو رودکی. روزهای .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 11:24  توسط جعفر | 

سلام

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــش !!!!!!

اینقد دلم تنگ شده بود برای اینجا.

اما حالا اینجام.

ایندفعه با یه شعر قشنگ اومدم.

هم تختی من تو آسایشگاه (آقا سعید ) عاشق شعره و چندتا هم کتاب شعر با خودش آورده اونجا. هر از گاهی کتابهاش رو میگیرم و شعر میخونم. این شعر هم تو یکی از این کتابها بود. واقعا زیباست.

 شوق رهایی

                      کاش ما را با عزیزان آشنایی ها نبود           یا اگر بود این همه درد جدایی­ها نبود

                کی روا باشد زغن در باغ و بلبل در قفس            کاش در کار بشر این ناروایی­ها نبود

                      خنده­های آشنایی گریه­ها دارد ز پی            ای خدا چون بود اگر این آشنایی­ها نبود

                     خانه جان من و تو پرتو مهتاب داشت            گر در این آیینه رنگ بی صفایی­ها نبود

                گر ز جان خواجه بر می شد نوای مردمی           کنج درویشان سرای بینوایی­ها نبود

                    ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت            ور نه پاداش محبت بی وفایی ها نبود

                ناله­ها می کشت مرغ جان ما را در قفس           گر به آشیان شوق رهایی ها نبود

                   خودپسندی قطره را از وصل دریا دور کرد          سر به سر حق شدی گر خودستایی­ها نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 20:38  توسط جعفر | 

این نظر یکی از دوستانه:

سلام خوبین ؟پس شما هم آش خور شدین؟من آخرش نفهمیدم پسرا این دوره رو دوست دارند یا نه؟همسرمن تا سرباز بود(تو دوره آموزشی )به هر بهانه ای میخواست دربره. اما حالا از اون دوران به عنوان بهترین دوران عمرش یاد میکنه ؟؟
برادرم توزابل بود وقتی زنگ میزد برامون. صدای الاغهای اون ده نمیگذاشت صدای همدیگه رو بشنویم.همش شاکی بود اما حالا جوری از اونجا تعریف میکنه انگار سربازیش رو تو جزایر قناری بوده؟؟؟
موفق باشین.

:

اما نظر خودم

اینکه این دوران خوبه یا نه به نظر من شکی نیست که این دوره یه دوره بسیار عالی برای تمرین زندگی و یاد گرفتن خیلی از مسایل دیگست. بقول پدر یکی از هم خدمتیها سربازی رفتن یعنی اینکه میری سرِ بازی زندگی. یعنی میری تا زندگی رو یاد بگیری.

البته دوست داشتن این دوره از زندگی و خوش گذشتن تو این دوران بستگی به خود شخص داره.

اینکه هر روز صبح زود بیدار میشی و ورزش میکنی و سرحال یه روز نو رو شروع میکنی یه موهبت خیلی خوبیه.

چیزهایی که تو این دوران یاد میگیری خیلی جذاب و خوبه.

مثلا از ساعت ۷صبح که پرچم بالا میره تا ساعت ۵ که پایین میاد یه کارهایی رو نباید انجام بدی و یه کارهایی رو باید انجام بدی.

مراسمات صبحگاه و خبردار وایستادن، رژه رفتن و ... هر کدوم یه نوع تفریحه. البته بازم میگم که بستگی به شخص داره ها. ممکنه برای بعضیها همین مراحل خیلی سخت باشه. اما من سعی کردم و میکنم که این دوران را بخوبی و با خوشی سپری کنم.

بنظرم بهترین دوران سربازی همین دوران آموزشیه. همراه بودن با ۶۰  ۷۰نفر توی یه سالن و آشنایی با دوستان جدید و ... از خوبیهای این دورانه. آشنایی با آدمهای جدید مثل سرهنگ نوروزیان و ... . کلا دوران خوبیه.

بعد از این دوران دیگه همش کارهای تکراری شروع میشه .

راستی دوشنبه باید تو ستاد رژه بریم. اگه خیلی خوب بریم امکانش هست چند روز مرخصی تشویقی هم بهمون بدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 20:16  توسط جعفر | 
 

امروز داشتم فایلهای کامپیوتر رو زیر و رو میکردم تا اینکه رسیدم به این عکسها.

یادش بخیر.

۳تا از عکسها ماله کلاس چهارمه. مدرسه شهید واحدی. زنگ ورزش . معلممون آقای قربانی و معلم ورزشمون هم آقای نوریه.

آقای غفوری هم مدیر بود.

 

کلاس چهارم ابتدایی - زنگ ورزش

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 16:18  توسط جعفر | 

به هتل فاتب خوش آمدید.

این جمله­ای بود که در بدو ورود از دژبان شنیدیم.

قصد ندارم خاطرات دوران آموزش رو بنویسم ولی یه اشارات کوچکی میکنم.

فرماندهی دارم به غایت باحال. فرماندهان گروهان که خیلی باحالند همچنین سرکار استواری که با ماست آخرشه.

کلا سخت نمیگذره. شب اول یه چند متری سینه خیز رفتیم و بعد از خاموشی هم بخاطر سر و صدا اومدیم بیرون  و قرار بود تا صبح خبردار وایستیم. ولی دل فرمانده گروهان به حالمون سوخت و بعد از یه ساعت فرستادمون تو آسایشگاه. ساعت ۵ بیدار باشه و ۹:۱۵ هم خاموشی.

کلاسهاش هم خیلی جذابند مخصوصا تئوریهاش. چون از همه چی و همه جا بحث میشه. از مسایل روز و چون فرمانده به همه مسایل اشراف داره - چون در ضمن این ماجراها قرار داره - خیلی موضوعات برای ما روشن میشه.

کلا خوبه. دوستای جدید مهدی و حامد و محمد و ۲تا سعید و ... . مشکلی که هست فقط کمی غذا و جیرست . دیشب پاسبخش بودم و شب سختی رو گذروندم. چون باید تا ساعت ۲ بیدار میموندم.

امروز یه مرخصی ۴۰ ساعته دادند که تا الان ۷ ساعت گذشته. تو اینجور جاهاست که ارزش زمان معلوم میشه ها.

راستی روز چهارشنبه تو راهپیمایی ساندویچ خوردید یا کیک و ساندیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 21:3  توسط جعفر | 

عادت دارم کارهای خاصی رو که قراره روز بعدش انجام بدم پیش خودم مرور کنم و احتمالات ممکن رو پیش خودم سبک سنگین کنم.

فردا ۱ دی مصادفه با روز اعزام. ساعت ۷ صبح باید ورزشگاه انقلاب کرج باشم. احتمالا بعد از دو ساعت معطل شدن یه جناب سروان یا سرگرد میاد و یه سری نکاتی رو میگه و بعدش دو تا احتمال داره:

۱-      همون روز بفرستنمون محل آموزش که سه تا احتمال داره:

الف) یکی اینکه لباس میدن و میگن برید بعد تعطیلات یا یه تاریخ دیگه بیایید.

ب) یا اینکه همون روز میریم محل آموزش و همونجا نگرمون می دارند.

۲-      بگند که فلان تاریخ برید محل آموزش.

در صورت اتفاق افتادن ب ۱ این آخرین آپم هست قبل از اعزام به خدمت.

اگرم خدا خواست و این آخرین آپم نبود سعی میکنم درسهای عاشورا رو به یه جایی برسونم.

از اینجا از همه دوستان طلب بخشش میکنم و اگه دیگه نیومدم و شهید .......  شدم حلالم کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:36  توسط جعفر | 

امروز داشتم اتفاقات مربوط به سربازیم رو از روز اولش مرور میکردم و فهمیدم چیزی که باعث شده تا دچار این وضعیت بشم فقط یه تشابه اسمی ساده بین این دو عبارته:

برگ سبز و کارت سبز.

به من گفتن که باید برگ سبزت بیاد و بعد بری سراغ پذیرش و این تشابه با کارت سبز باعث بوجود آمدن این مشکلات شد.

خیلی ساده بود. نـــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!؟

********************************************************************

اصلاحیـــــــــــه

یادم رفته بود که فرق این دو تا رو بنویسم

البته شاید اکثرا بدونند ولی بازم میگم

برگ سبز همون برگه­ایه که تو اون زمان اعزام نوشته شده و بعد از ارسال مدارک به نظام وظیفه از طریق پست بدست مشمولان میرسه

اما کارت سبز یه  گواهی که بعد از گذروندن یه دوره 45 روزه همراه با یه اردوی عملی به فرد داده میشه. به کارت سبز کفایت از آموزش هم  میگن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:8  توسط جعفر | 

 یادتونه چند روز پیش پستی داشتم با عنوان جبر یا اختیار؟

در حال حاضر بدترین اتفاق برام پیش اومده. هرچه زدیم به در بسته خورد. تاریخ اعزام که تمدید نشد. پذیرش که هر چه به دنبالش رفتیم جور نشد. از تیپ ۲ تا سپاه سیدالشهدا. بعد از اینکه امروز رفتم کرج دنبال کار پذیرش و دیگه فهمیدم که کاری نمیشه کرد تمام امیدم این بود که موقع تقسیم شدن بیفتم سپاه. ولی وقتی رسیدم خونه و دیدم برگ سفید اومده ( همونی که توش محل اعزام با کد مشخص شده) سریعا رفتم تو اینترنت و دنبال محل مورد نظر گشتم که کدش ۲۷۷بود.

ولی وقتی فهمیدم این کد کجاست دیگه ..........

یگان امداد فاتب (ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ)

می دونید این یعنی چی؟

یعنی کارت سبز پر!!!!!!!!

یعنی آموزش در راه است!!!!!!!

یعنی ........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 16:20  توسط جعفر | 

 

امروز هم ساعت ۴:۳۰ بیدار باش بود. رفتیم نماز صبح رو خوندیم و به آسایشگاه برگشتیم. بعد از جمع و جور کردن وسایل دوباره بدستور آقای اعظمی به میدان صبحگاه رفتیم و برای آخرین بار تو میدان صبحگاه نرمش صبحگاهی انجام دادیم. بعد از اتمام نرمش آقای اعظمی یه کم باهامون حرف زد. وقتی گفت این آخرین به خط شدنتون تو اینجاست بعضیها گریه کردند البته برای مسخره بازیا. و بعدش بعنوان تنبیه چندبار بشین پاشو رفتیم.

بعد از تمام شدن حرفهای آقای اعظمی رفتیم سالن و وسایلمون رو جمع کردیم و با جبلی و آقای اعظمی خداحافظی کردیم و چندتا عکس یادگاری هم بیرون پادگان گرفتیم و به سمت اشتهارد براه افتادیم.

یه چیزی که تا یادم نرفته باید بگم اینه که هماهنگی بچه های اشتهارد بقیه رو شگفت زده میکرد. ما اینقد با هم هماهنگ بودیم که تقریبا همیشه با هم بودیم. حتی دستشویی هم با هم میرفتیم . اما بچه های کمال آباد که با ما بودند همیشه با خودشون درگیر بودند .

این بود خاطرات چند روزی که تو قرارگاه بودیم

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:2  توسط جعفر | 

بیدار باش امروز ساعت ۵ بود. بعد از نماز و نرمش صبحگاهی آزاد باش دادند تا به سمت آسایشگاه بریم. تو راه که داشتیم میومدم از اشتهارد میگفتیم:

یکی میگفت که یه برج میلاد زدند تو اشتهارد. یکی میگفت مترو به اشتهارد رسیده.  و .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:58  توسط جعفر | 

امروز عمو کوروش یه ساعت زودتر از دیروز بیدارباش داد. به همین خاطر به خط شدن بیشتر از روزهای قبل طول کشید. البته این زود بیدار شدن با خواب بعد از نماز صبح تو حسینیه جبران شد. عجب خوابی بودا. بعد از نرمش و صبحانه و یه کم خواب مجدد به سمت میدان تیر براه افتادیم. این بار برای نزدیک شدن مسیر از روی تپه ها رفتیم. درسته که مسیر نزدیک شد ولی بالا و پایین رفتن ها خیلی اذیتمون کرد. بالاخره رسیدیم به میدان تیر. و به دسته های ۲۵تایی تقسیم شدیم . ما دسته سوم بودیم. رفتیم و ۱۳تا تیر جنگی تحویل گرفتیم و منتظر شدیم تا بریم و برای .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:58  توسط جعفر | 

ساعت ۵:۳۰ صبح با صدای بیدارباش عمو کوروش که بصورت ممتد فریاد میزد برپا برپا از خواب بیدار شدیم. باید به خط میشدیم. این به خط شدنهای اول صبحی معمولا بیشتر از اوقات دیگه طول میکشید. خلاصه هرجور بود به خط میشدیم و به سمت حسینیه میرفتیم و بعد از وضو نماز صبح رو بجا می آوردیم . بعد از نماز به میدان صبحگاه رفتیم و ورزش کردیم و بعد از ورزش به آسایشگاه برگشتیم و بعد از صبحانه دوباره به میدان صبحگاه برگشتیم. کلاس اول تمرین رژه بود. یه نیم ساعتی رژه تمرین .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:31  توسط جعفر | 

از روز قبل قرار شد که ساعت ۶:۴۵ میدان معلم باشیم و با هم به سمت محل اردوگاه حرکت کنیم.  یه کم اینور اونور بالاخره تو محل جمع شدیم و با مینی بوسها به سمت محل اردوگاه حرکت کردیم. تعدادمون هشت نفر می شد . ح.قربانی ، ا.ملامحمدی، ع.ترابی، ه.غلامی ، م.ملاحسنی، س.عظیمی شاد (روی قسمت دوم فامیلیش زیاد تأکید میکرد.)، ج.قصابی و خودم.

بعد از اینکه به محل اردو رسیدیم دیدیم که چند دسته هم منتظر ورود به قرارگاه هستند. طی تماسی که با آقای اعظمی داشتیم ایشون از ما حال و احوالی پرسیدند و بعد از بازرسی وارد اردوگاه شدیم. البته سازماندهی یه کم طول کشید و در نهایت ما با بچه های حوزه ۱۵کرج (کمال آباد) تو یک گروهان قرار گرفتیم. البته گردان ما متشکل از ۳ گروهان بود. فرمانده گروهان.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:9  توسط جعفر | 

سلام

من اومدم

اینقد خسته ام که دیگه حال نوشتن ندارم.

به همین زودیا خاطرات چند روز تو پادگان بودن رو میزارم  اینجا

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:23  توسط جعفر | 

چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸

یک روز قبل

فردا میتونم توی ۲ تا اردو شرکت کنم:

یکی اردوی شمال بچه های انجمن دانشجویان (ادشا) و یکی هم اردوی کلاسهایی که برای کارت سبز می رفتم.

انتخاب سرنوشتم دست خودم بود و هست و خواهد بود. با انتخاب هر کدوم از اینا با یه مسیر متفاوت روبرو میشدم. (البته فقط قسمت مربوط به سربازی رو مورد بررسی قرار میدم.) میدونم شاید کار درستی نباشه ولی حالا ................

من که اولیش رو انتخاب رو کردم.

حالا نتایجش رو با هم مرور کنیم.

.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:12  توسط جعفر | 

بعد از مسافرت جهادي هم همايشي درتالار ابن سينای دانشگاه تهران (بخاطر داداشم - تالار ابن سینای دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران) برگزار شد كه در آن مراسم هم شركت داشتيم.(هفتم و هشتم آذر ۱۳۸۶) اینم چندتا عکس از این همایش.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:0  توسط جعفر | 

دوشنبه 8 مرداد 1386

توي كوپه ي برگشت با پرويز ، محمد گودرزي ، ايمان  اسدي ، حسن حيدر بيگي ، محمد سميعي بوديم. چون شب وفات حضرت زينب بود كمي عزاداری کردیم .براي نماز صبح هم كه  ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:0  توسط جعفر | 

شنبه 6 مرداد 1386

امروز ساعت 8 از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم و آخرين جلسه را كه تا نماز ظهر طول كشيد برگزار كرديم.بعد از نماز ظهر و عصر و ناهار چند گروه شديم.گروه ما مشغول آماده سازي.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:37  توسط جعفر | 

 

دیگه از دستت خسته شدم.

 

دیگه نمیتونم تحملت کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:47  توسط جعفر | 

جمعه 5 مرداد 1386

امروز بعد از نماز صبح خوابيديم و بعد از بيدار شدن در ساعت 8 صبحانه را خورديم. تعدادي از بچه ها دوباره به روستاي معصوم آباد رفتند  و بقيه هم براي تزئين حسينيه ماندند. ما براي تزئين حسينيه به حسينيه رفتيم(براي جشن ولادت امام علي (ع)). از قضا قرار بود...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:36  توسط جعفر | 

پنجشنبه 4 مرداد 1386 (آخرين روز كاري)

امروز براي نماز صبح هم بيدار نشدم و متأسفانه نماز صبحم قضا شد. صبح ساعت 7 بيدار شديم و صبحانه خورديم. اول قرار بود بريم روستاي بمرود  ولي بعلت آماده نبودن پروژه با بقيه گروهها رفتيم معصوم آباد(3-4 كيلومتري مرز). امروز .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:59  توسط جعفر | 

سه شنبه 2 مرداد 1386

بازهم مثل روزهاي قبل عازم مهمانشهر شديم. اين بار من تو گروه نادر اسدي بودم(س.م.ا حيدر) و كارمون هم پي ريزي مسجد بود. بچه ها ديروز پي ريزي خانه عالم رو تمام كرده بودند. برنامه ديگري كه امروز داشتيم .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:54  توسط جعفر | 

دوشنبه 1 مرداد 1386

امروز در حاليكه درون ميني بوس براي رفتن سر كار آماده بوديم ، محمد منصوري گفت كه امروز تو گروه فرهنگي هستي همراه با مرتضي غلامي و هادي نجفي و بايد به روستاي اردكول بري.(روستاي اردكول روستاي زيبايي بود  و در کوهپایه قرار  داشت.حدودا 500 نفر جمعيت.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:14  توسط جعفر | 

يكشنبه 31 تير 1386

فكر كنم از امروز بود كه شروع به پي ريزي كرديم. چيز زيادي يادم نمي آيد.امروز دور دوم بازيها برگزار شد و تيم ما (حاج آقا حسيني- محمد گودرزي(به جاي عباس)-علي نيكبخت- مهدي فرامرزي)تيم جنازه ها را برد.اين آخرين بازي بود و ما ديگر اين مسابقات رو ادامه نداديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:22  توسط جعفر | 

شنبه 30 تير 1386

امروز بعد از بيدار شدن براي نماز دوباره خوابيديم و ساعت 7 بيدار شديم و صبحانه خورديم و بسمت منطقه اي بنام تجنود براه افتاديم. راه خيلي دور و درازي داشتيم. از شاهرخت.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:6  توسط جعفر | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:46  توسط جعفر | 

پنج شنبه 28 تير 1386

چون اين خاطره ها رو دقيقا يك هفته بعد مي نويسم جزئياتش را به ياد نمي آورم . كارهاي پنجشنبه هم مثل روزهاي قبل بود ، به اضافه حضور ..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:54  توسط جعفر | 

دیگه کم کم دارم از این یکنواخت شدن زندگی به تنگ میام. از چند روز پیش یه شمارش معکوس درست کردم تا روز اعزام به خدمت (اول دی 1388).یه تنوع عالی

از این لحظه تا اون روز اینقدر مونده:

 

از امروز شروع کردم واسه ارشد خوندن. خیلیها میگن دیــــره ولی من به خودم ایمان دارم و اگه  تا روز کنکور همینجور ادامه بدم مطمئنا قبول میشم. (البته تو رشته خودم (برق ) نه . میخام صنایع امتحان بدم.) واسم دعا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:33  توسط جعفر | 

چهار شنبه 27 تير 1386

امروز هم مثل تمام روزهاي جهادي ساعت 3:45  از خواب بيدار شديم و بعد از نماز و دعاي عهد و نرمش صبحگاهي و صبحانه به سمت محل كار  به راه افتاديم. امروز چون راننده ماشين عجله داشت ديگه مراسم صبحگاه هم برگزار نشد. امروز هم مثل روز اول تو گروه مردان عنكبوتي .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:32  توسط جعفر | 

دوشنبه 25 تير 1386

طبق جلسه ديشب ساعتها رو يك جلسه جلو كشيديم و طبق برنامه ساعت 3:45 بيدار باش بود.(اگه یادتون باشه اون سال ساعتها رو جلو نکشیدند)

 برنامه

بعد از نماز صبح و دعاي عهد نرمش صبحگاهي را انجام داديم وبعد از .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:32  توسط جعفر | 

اردوي جهادي(راههاي بي پايان) – قسمت 2

يكشنبه 24 تير 1386

طرفاي ساعت 3 بود كه به مشهد الرضا  رسيديم و در حاليكه سوار قطار بوديم یه لحظه گنبد طلايي حرمش زينت بخش چشمانمان شد. بعد از خواندن نماز و دقايقي معطلي در ايستگاه  مشهد به علت نيامدن اتوبوسهايي كه قرار بود از  .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:30  توسط جعفر | 

شنبه 23 تير 1386

امروز ساعت شش و نيم بيدار شدم و بعد از صبحانه و خداحافظي با پدر و مادرم وداداش و خواهرم به سمت دانشگاه براه افتادم. ساعت 11 بود كه به دانشگاه رسيدم. قرارمون ساعت 1 بود. اول سري به دانشكده زدم ، ولي نمره اي رو كه منتظرش بودم رو هنوز نزده بودند. بعد رفتم بسيج دانشجويي و .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط جعفر | 

نمیدونم چرا چند وقتی هست که به گذشته ها فکر میکنم. به دوران نوجوانی و بازیهای کودکانه و تفریح در کوه و گردو فروشی تو کوچه ها. بازی هر روزه فوتبال و بازیهای شبانگاهی مثل قاییمه لکه (همون قایم باشک فارسا) و تبرک و .........

یاد دوران دبیرستان و مدرسه شهید بهشتی که دیگه اثری ازش نیست. یاد دبیرستان شهید چمران و معلمهای خوب و .......

یاد دوران پشت کنکور و سر کار رفتن بعدش. یاد استادکارا. و خلاصه یاد دوران دانشگاه و دوستان و خوابگاه و اردوی جهادی و گردشهای تو شهر و.......

راستی گفتم اردوی جهادی. قصد دارم خاطرات سفری که سال ۸۶ با دوستان رفتیم استان خراسان جنوبی بنویسم. البته خیلی وقته نوشتم . میخواهم بزارم تو وبلاگ. تا هم یادی از گذشته کرده باشم و شاید شما هم به اندازه ی خیلی کم با اردوی جهادی آشنا شوید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:4  توسط جعفر | 

میلاد سلطان عشق مبارک

 

به گوش دل ندا آمد

                               که یار دلربا آمد

                                                      به در ما دوا آمد

                                                                               رضا آمد رضا آمد

 ************************************************************

 خدا داد آنچه را وعده

                              بشد در ماه ذیقعده

                                                      که آمد بهترین بنده

                                                                                 رضا آمد رضا آمد

 

 

88.8.8 میلاد 8 امین خورشید تابناک امامت و ولایت بر عاشقانش مبارک باد

واقعا تصادف بسیار جالبیه. شایدم بشه یه معجزه حسابش کرد. الله اعلم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:30  توسط جعفر | 

امروز داشتم به گذشته فکر میکردم. به دوران دانشگاه . چه زود گذشت . انگار همین چند روز پیش بود که برای اولین بار سر کلاس ریاضی 1 نشستم و با دوستان جدید آشنا شدم.

حساب کردم که دقیقا 4 ماه و 19 روز از تاریخ فارغ التحصیلیم میگذره.

دلم برای خوابگاه و دانشگاه و دوستام خیلی تنگ شده.

برای حمید شفیعی و کتابهایی که زیرش خط می کشید و حاشیه می نوشت.

برای حمید هادی پور و فیشهای موبایل میلیونیش !!!!!

برای مهدی مهربون و گفتن جمله معروفش : اگه یه مرد (با مرام ) تو این خوابگاه باشه اونم تویی. (البته این جمله رو به همه میگفتا).

برای صادق رحمانی و مشغله های زیادش .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:32  توسط جعفر | 

جمعه: 24/7/1388

روز دیگری از روزهای خدا برای ما شروع شده بود. دیگه امروز روز آخر بود و باید کم کم بر می گشتیم. این دفعه خانما تخم مرغها رو آب پز کردند و فرستادند واسه ما. علاوه بر اون تخم مرغها با تخم مرغهایی هم که تو یخچال داشتیم نیمرو درست کردیم و صبحانه رو خوردیم. بعد از خوردن صبحانه شروع ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:39  توسط جعفر | 

روزی که رفتیم دریا محلی که برای گذاشتن وسایل انتخاب شد دقیقا محل برخورد رود و دریا بود. جالب اینه که آب رود شیرین بود و آب دریا شور.

این قضیه منو یاد این آیات قرآن انداخت و باعث شد برم دنبال تفسیرش. و این تفسیر این آیات. (آیات 19 و 20 سوره الرحمن)

 

مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ    ﴿ 19 ﴾      

دو دریای (شیرین و شور) را[ به گونه اى ]روان کرد[ که ]با هم برخورد کنند.

بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ    ﴿ 20 ﴾     

میان آن دو، حد فاصلى است که به هم تجاوز نمى کنند.

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ    ﴿ 21 ﴾       

پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 8:58  توسط جعفر | 

 

پنج شنبه 23/7/1388

صبح که از خواب بیدار شدم اکثر بچه ها خواب بودند. رفتم بیرون تا یه شونه تخم مرغ بگیرم برای صبحانه. عجب هوایی باحالی بود. تخم مرغ رو گرفتم و برگشتم. تخم مرغها را دادم به خانوما تا واسه صبحونه یه کاریش بکنند. چند تا از خانوما هم چندتا نون بربری گرفته بودند. کم کم بچه ها بیدار شدند.چون نون کم بود دوباره برای گرفتن نون رفتیم بیرون. از شانس ما ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:0  توسط جعفر | 

تا اینجا گفته بودم که رسیدیم به مرزن آباد. بعد از اینکه بقیه بچه ها نماز خوندند سوار ماشین شدیم و از جاده کلاردشت به سمت مرزن آباد براه افتادیم. هنوز راهی زیادی نرفته بودیم که متوجه شدیم که یه سری از وسایل یکی از خانوما احتمالا به همراه آشغالها از ماشین بیرون گذاشته شده اند. یکی از خانوما پیشنهاد داد که برگردیم. به جرات میتونم بگم که خیلیا مخالف برگشتن بودند از جمله راننده. هر چی به راننده می گفتیم برگردد یه .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:26  توسط جعفر | 
 

دقیقا نمیدونم اسم اونجا چی بود. نسا یا آسارا .

خلاصه برای گرفتن وسایل ناهار تو این شهر (شایدم روستا) توقف کردیم. تو این مدت مشغول بازی با توپی شدیم که از توی رودخونه پیدا کرده بودیم (همون موقعی که پیاده میرفتیم). مشغول بازی بودیم که توپ رفت پشت بام یکی از خونه ها. از صاحب خونه خواستیم که توپ رو به ما بده. صاحبخونه گفت که برید از پشت بام بردارید.برای رفتن پشت بام ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:53  توسط جعفر | 

سلام

میخواهم خاطرات این سفر اخیر رو بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم. از یکی دو هفته قبل از اردو یا از روز شروع اردو.(سعی میکنم از کسی اسم نبرم شاید راضی نباشه)

به اتفاقات قبل از اردو به همین  چند جمله بسنده می کنم.

.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:33  توسط جعفر | 
سلام

دیروز از شمال برگشتیم. با انجمن دانشجویان رفته بودیم.

میخوام بنویسم از همه ی خاطراتش

 

بزودی

 

بزودی زود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:50  توسط جعفر | 

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه نگاهت آموختم معلم عزیز  روزت مبارک

*************************

معلم باغبان باغ عشق است

معلم قافله سالار عشق است

همه کار معلم کار عشق است

معلم عزیزم روزت مبارک

**************************

با یاد معلم شهید ، استاد مرتضی مطهری روز معلم را گرامی می داریم .

**************************

روز معلم یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباخته ای است که در طول تاریخ در عرصه ی تعلیم و تربیت زیباترین جلوه های عشق و ایثار را به نمایش گذاشته اند .

**************************

معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد .

معلم شهید رجایی

**************************

اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد . چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم مقام خدایی است .

معلم شهید ، دکتر شریعتی

************************** 

یاد و خاطره قافله سالار معلمان شهید ؛ فیلسوف فرزانه آیت الله مرتضی مطهری و روز معلم گرامی و جاودانه باد

**************************

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط جعفر | 
محمد مايلي كهن عليه اظهارات امير قلعه نويي و باشگاه استقلال بيانيه اي را صادر كرد.

 محمد مايلي كهن، سرمربي سايپا و تيم ملي در واكنش به اظهارات امير قلعه نويي و باشگاه استقلال بيانيه‏اي را به شرح زير منتشر كرد:

بسمه‌تعالي

مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد. اين روزها پس از بازي شرافتمندانه اي كه تيم سايپا با جوانان برومند و شايسته اش برابر رقيب خود انجام داد و به اذعان همه؛ تيم سايپا صرفا به ارائه يك بازي با برنامه، كاملا جوانمردانه و پاك پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام مسابقه و هم طي روزهاي اخير مورد هجوم ناجوانمردانه ترين الفاظ در ميدان مسابقه و بيرون از آنكه تنها از شعبان بي‌مخ‌ها و نوچه هايشان بر مي‌آيد؛ پرداختند و درصدد آن هستند كه ضعف‌هاي فني خود را به اين و آن نسبت بدهند و هر آنچه كه خود و نوچه هايشان لايق آن هستند با سياه نمايي هر چه تمام‌تر به اين و آن نسبت داده، تا شايد بتوانند ضعف هاي فني خود را به نوعي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني كنند.

لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند مي‌گويم كه از گل دقيقه 90 سايپا و پيامي كه آن گل به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛(چه پیامی نمی دانم(نویسنده)) پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند.

بديهي است هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نيست و اوست كه اگر بخواهد كسي را خوار نمايد، خوار و اگر كسي را عزيز بداند عزيز خواهد كرد. اين مطلب شامل حال گنده باقالي‌هايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله هستند نيز مي‌شود.

محمد مايلي كهن
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:57  توسط جعفر | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:41  توسط جعفر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
اسم من جعفره. 25ساله اهل اشتهارد (غربی ترین شهر استان البرز).
این وبلاگم برای این درست کردم که هر چی دلم خواست توش بنویسم. به نظر شما اشکالی داره؟

نوشته های پیشین
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
آشخوری
دانشگاهی
یادگاری
علمی
ورزشی
مختلف
معرفی سایت
مذهبی
اشتهارد و مشاهیر آن
شعر تاتی اشتهاردی
چه خبر از اشتهارد؟
پیوندها
سایت امام علی (ع)
شیعه نیوز
زیارت حرم مطهر امام رضا (ع)
سایت مهدویت
اهداء اعضا
کتاب فارسی رایگان
بانک اطلاعات مهندسی برق
وبلاگ مهندسی برق قدرت
تات
تاتها و ایران
اشتهاردنت
انجمن دانشجویان اشتهارد
اشتهاردیها
118
سخن عشق (ناصر)
تبدیل تاریخ شمسی به میلادی
یک نینزانی (حمید شفیعی)
شهر شال -دانشجوی مبارز
دفاتر شعر رها
قلم قاری قرآن
فشار خون دیجیتالی بیورر مدل 08
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM